ادبی . دوستانه عاشقانه

نوشته های شخصی و دوستان

ادبی . دوستانه عاشقانه

نوشته های شخصی و دوستان

مرام عشق

نمی دونم چرا
اما انگار این مرام عشقه
که خیانت کنه
بی وفائی کنه
بره تنهات بزراره و تو هم منتظر بشینی
اما
اما
خوب که نگاه میکنم میبینم
خودمم همین کارو کردم
اون روزی که اون دختره که دوست نیلوفر هم کلاسیم بود
اون روزی که گفت واسه همیشه یه همراه می خواد
بهش اعتماد نکردم
شایدم ترسیدم
شایدم
این مرام عشقه
که رفتم تنهاش گذاشتم
بهد نشستم واسه
چشماش قصه گفتم
شعر نوشتم
گریه کردم
عاشقا تنها میمونن تنهائی مرام عشقه

..............

نمی دونم اینارو چرا میگم

اما بعداز چند سال

وقتی داشتم یه جا پیام میذاشتم اومد به ذهنم

اما


شاید واسه اینه که ما فکر میکنیم دلمون از دیگران پره

اما حقیقت اینه که

ما دلمون از دست خودمون پره

هیچ کسی مثه خودمون از خودمون فریب نخورده

دلتنگم نه از خدا نه از زمین

نه از کسی

از خودم دلگیرم

واسه خودم دلتنگم

...

اما هنوز نمی دونم میشه به سادگی باور کرد کسی و میشه به حرفا اعتماد کرد

میشه هنوز گلای قرمز رو دوست داشت

میشه عاشق شد

میشه غصه نخورد

میشه دل نشکست میشه غصه نداد

میشه

کاش یکی بیاد به من بگه که میشه

بازم به همون روزا رسید

میشه یک بار دیگه با دل خوش نفس کشید.


از خط خطی های خسته خودم

از یک دوست

* و امروز این تو هستی که دنیای دیگری را خواهی ساخت *

رؤیا فاصله را نمی شناسد ؛ بعد ندارد ؛ مرز ندارد 


چراکه.. شاید اکنون این منم کنار تو .. . .


گرمای نفس هایم را حس نمی کنی..! ؟

از فائزه

((آدمک آخر دنیاست .. بخند


آدمک مرگ همین جاست .. بخند


آن خدایی که بزرگش خواندی...


به خدا مثل تو تنهاست .. بخند


دست خطی که تو را عاشق کرد ..


شوخی کاغذی ماست .. بخند


فکر کن درد تو ارزش مند است


صبح فردا به شبت نیست که نیست


تازه انگار که فرداست .. بخند


آدمک نغمه آواز نخوان


به خدا آخر دنیاست .. بخند))

از دوست

چه زود خواهی یافت


جز اسارت نبود


آزادی عشق


و چه زود زود


خواهی فهمید


چه بی ارزش بود


زندگانی بر این خاک


و خواب بود


هر آنچه که


بر آن دیدی


یاد کن مرا


گرچه


آنروز


مدتهاست


که


ترک دیار کرده ام .. .


. .....

از یک دوست

((گل یخ را اگر از دامن زمستان برچینند


بهار را بیشتر دلتنگ می شوی


و لهجه ی باد خزان را بهتر میفهمی.


خیال مکن


ما زندگی پرستان


زیستن در حوااالی ِ بهار را


انکار سرما میدانیم


نه !


اگر به جارچیان ِ مرگ باج نمیدهیم


از این روست که :


اوراق را شسته ایم


و صبوری را


خواهرِ توأمان ِ مهربانی میدانیم


تو نیز :


" هم درس مائی اگر


اوراق را بشویی"


کاین راز ِ ماندگاریِ ماست .))

(صمصام کشفی)

از فائزه

چه شد شاعر که در باغت گُلی دیگر نمیروید
به اهنگ قدمهایم ؛ کسی شعری نمیگوید
چه بیهوده " گِل الوده ؛ که باران هم نمیشوید
ببین حتی گل شب بو؛ شب ما را نمیبوید
هنوز از تو در این میدان ؛ صمیمی تر نمیبینم
از این تنها درخت شب؛ کسی را سر نمیبینم
هنوز این من ؛ هنوز این تو
قدیمی تر؛ ولی از نو
به جز چشم سیاه تو ؛ شبی دیگر نمیبینم

غم چشمان آهو را تو میفهمی
عبور از نور ِ جادو را تو میفهمی
غریق و موج و پارو را تو میفهمی
سکوت هر غزلگو را تو میفهمی
تو میفهمی " تو میفهمی " تو میفهمی

از این هستی چنان مستم
که میلرزم ؛ که میبارم
که در شام غزل سوزان ؛ تو را دارم
پر از سوزم ؛ پر از روزم
چه رنگینم ؛ چه هشیارم
ببین با تو چه بیدارم " چه بسیارم " چه سرشارم

از یک دوست

ماه بالای سر آبادی است


اهل آبادی در خواب


آسمان آبی نیست


یاد من باشد


کاری نکنم


که به قانون زمین برخورد نکند


یاد من باشد


تنها هستم.


ماه بالای سر تنهاییست