ادبی . دوستانه عاشقانه

نوشته های شخصی و دوستان

ادبی . دوستانه عاشقانه

نوشته های شخصی و دوستان

مادر

روزی از راه رسید


که چنان روز مباد


روز ویرانگر سخت


روز طوفانی تلخ


که به دریای وجودم همه طوفان انگیخت


زورق کوچک بشکسته ی ما


در دل موج خروشنده ی دریا افتاد


کاخ امید فرو ریخت مرا


مادر از پا افتاد


مادر خسته تن خسته دلم


ز من آهنگ جدایی دارد


حالت غم زده اش؛ چشم ماتم زده اش


با من گفت :


که از این بند گران عزم رهایی دارد


مادرم " آنکه چو خورشید به ما گرمی داد


پیش چشمم افسرد؛ باغ سرسبز امیدم پژمرد


اشک نه ؛ هستی من


گشت در جانم و از دیده به رخسار دوید


مادرم رفت و به تاریکی شبها گفتم


آفتابم ز لب بام پرید ..

شرم و حیا

نعمت روی زمین قسمت پر رویان است


خون دل میخورد آنکس که حیائی دارد

از فائزه

Rain wash glass window
Who is there to remember you from my heart to clean